شما چقدر عاشقید؟

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:یکشنبه 22 فروردین 1389-05:01 ب.ظ

پرسشنامه ای که در دانشگاه نورث ایسترن تهیه شده چندان به جزییات عشق کاری ندارد و به طور کلی می خواهد ببیند اصلا عاشق هستید یا نه. اگر عاشق هستید چه قدر عاشقید؟اگر برای خودتان هم دانستن جواب این سوالها جالب است دست به کار شوید و پرسشنامه را پر کنید:
حالا جلو هر عبارت  این طوری شماره بگذارید.
اگر با عبارت کاملا موافق بودید عدد 7.
اگر نسبتا موافق بودید عدد 6.
اگر کمی موافق بودید عدد 5.
اگر زیاد مطمئن نبودید عدد 4.
اگر با آن کمی مخالف بودید عدد 3.
اگر نسبتا مخالف بودید عدد 2.
اگر کاملا مخالف بودید عدد 1 را جلو عبارت بنویسید.
1- همیشه برای رسیدن به او خیلی عجله دارم.
2- او را خیلی جذاب می دانم.
3- او نسبت به بیشتر مردم عیب های کمتری دارد.
4-برای او هر کاری که لازم باشد انجام می دهم.
5- به نظر من او خیلی دلنشین است.
6- دوست دارم احساساتم را با او درمیان بگذارم.
7- وقتی کاری را با هم انجام می دهیم آن کار برایم خیلی خوشایند می شود.
8- دوست دارم که او حتما مال من باشد.
9- اگر اتفاقی برای او بیفتد خیلی ناراحت می شوم.
10- خیلی وقت ها به او فکر می کنم.
11- این برایم خیلی مهم است که او به من علاقه داشته باشد.
12- وقتی با او هستم کاملا خوشحالم.
13-برایم خیلی دشوار است که برای مدتی طولانی از او دور باشم.
14- واقعا خیلی به او علاقه دارم.

تفسیر آزمون:
حالا عددهایی را که جلو هر عبارت گذاشته اید با هم جمع بزنید شمایی که بالای 89 نمره آورده اید وضع تا ن خراب است:بدجوری عاشق شده اید و اگر صادقانه به سوالات پاسخ داده اید در عشقتان هیچ شکی نمی توان کرد!اگر نمره تان حول و حوش 78 تا88 می چرخد شما هم به احتمال خیلی زیاد عاشق هستید و چیزی نمانده است که به بالای قله ی عشق برسید.
اما اگر نمره تان بین 68تا 77 باشد احتمال کمتری وجود دارد که عاشق باشید.کسانی هم که از 68 پایین تر آورده اند بهتر است خودشان را گول نزنند. به احتمال زیاد چندان عاشق نیستند.
کسانی که از 58 پایین ترند هم که عمرا عاشق باشند!این گروه بهتر است پیشه ی دیگری برای خودشان دست و پا کنند و اسم احساسات رقیقشان را نگذارند عشق!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کبوتر

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:یکشنبه 22 فروردین 1389-11:56 ق.ظ

تو کبوتر من بام، میپری از لب من ناآرام؛دل سرخورده من اما مانده در حسرت یک جور سلام

تو کبوتر من باد،میکنی بال و پرت را آزاد؛میبری از منو در هنجره ام می ماند،بغض نشکسته ای از یک فریاد

تو کبوتر من تاک،تو دلت مست غرور،میپری سوی افق؛پای من مانده ولی در دل خاک

کاش میشد یک بار،من به جای تو کبوتر بودم؛گرچه میدانم تقدیر سرنوشتم را اینگونه رقم میزد و بس

من کبوتر تو قفس




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تمیز کردن کلیه ها

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:شنبه 21 فروردین 1389-07:27 ب.ظ


سالها یکی پس از دیگری میگذرند و کلیه های ما خون ما را با دفع نمک ، سم و هر گونه شیء ناخواسته که وارد بدن ما میشود فیلترمیکنند. با گذشت زمان ، نمک تجمع می یابد و این نیاز به تمیز کردن توسط عملیات نظافتی دارد. چگونه می خواهیم بر این مشکل غلبه کنیم؟
 
بسیار آسان است ، اول یک دسته جعفری را برداشته و تمیز بشویید
 
سپس آن را در تکه های کوچک بریده و آن را در یک قابلمه بریزید و با آب تمیز به مدت ده دقیقه بجوشانید و بگذارید سرد شود و سپس فیلترش کنید و آن را در یک بطری تمیز ریخته و در داخل یخچال بگذارید تا خنک شود. با نوشیدن یک لیوان روزمره شما متوجه خواهید شد که تمام نمک و دیگر سموم انباشته شده در کلیه شما خارج میشود. هنگام ادرار کردن هم شما متوجه تفاوتی خواهید شد که شما هرگز قبلا احساس نکرده اید.

جعفری به عنوان بهترین  تمیز کننده کلیه شناخته شده و طبیعی است!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کار نیک

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:شنبه 21 فروردین 1389-07:20 ب.ظ

1- به خاطر داشته باش که عشق‎های سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردن‎ها و ریسک‎ های بزرگ محتاج‎اند.

2- وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

3- این سه میم را از همواره دنبال کن :
* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را
* مسؤولیت‎پذیری در برابر کارهایی که کرده‎ای

4- به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می ‎جویی، گاه اقبالی بزرگ است.

5- اگر می ‎خواهی قواعد بازی را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

6- به خاطر یک مشاجره‎ی کوچک،ارتباطی بزرگ را از دست نده.

7- وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده‎ای، گام‎هایی را پیاپی برای جبران آن خطا بردار.

8- بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

9- چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزش ‎های خود را به ‎سادگی در برابر آنها فرومگذار.

10- به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11- شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیش‎تر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.

12- زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

13- در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می‎کنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه ‎های قدیم نگیر.

14- دانش خود را با دیگران در میان بگذار. این تنها راه جاودانگی است.

15- با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

16- سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفته‎ای .

17- بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد..

18- وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده‎ای که چنین موفقیتی را به دست آورده‎ای ..

19- در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.

--




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عزدواج!

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:شنبه 21 فروردین 1389-06:08 ب.ظ

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی عباس هم از زندان در می آید.

من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه وشیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند.

همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی عباس با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی عباس می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزون تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند !

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی عباس هم خانه دار نبود و دایی عباس مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی عباس هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی عباس را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می كند.عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

این بود انشای من

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اگر تا بحال ازدواج نکرده ام

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:شنبه 21 فروردین 1389-06:05 ب.ظ

 

 
 
یادداشت های یک دختر

اگر من هنوز ازدواج نکرده ام…
تتقصیر ساعت کاری ام است که صبح خروسخوان می روم و صلاة ظهر می آیم و شانس دیده شدن را از دست می دهم!

تتقصیر خواهرم است که از شوهرش طلاق گرفت و باعث شد نظر همه نسبت به ما عوض شود!
تتقصیر بابا است که آن قدر پول ندارد که چشم ملت در بیاید!
تتقصیر مامان است… مگر نمی گویند مادر را ببین دختر را بگیر؟!
تتقصیر پسرعموست که نفهمید عقد دختر عمو و پسرعمو را در آسمان ها بسته اند!

تتقصیر استادمان است که جلوی همه به من ابراز علاقه کرد و باعث شد دیگر کسی جرات نکند از من خواستگاری کند!
تتقصیر مادر شوهر عمه است، می دانم که بختم را او بسته!
تتقصیر پسر همسایه دست راستی است که به خودش اجازه داد از من خواستگاری کند!
تتقصیر پسر همسایه دست چپی است که به خودش اجازه نداد ازمن خواستگاری کند!

تقتقصیر تلویزیون است که توی همه سریال هایش همه جوان ها ازدواج می کنند و اصلا به مشکلات ما جوان های ازدواج نکرده نمی پردازد!
تتقصیر مطبوعات است که توی مطالبشان همه ج;وان ها از هم طلاق می گیرند و مردم را نسبت به ازدواج بدبین می کنند!

تتقصیر دولت است که فکری برای حل بحران ازدواج جوان ها نمی کند!
تقصیر مجلس است که به جای سربازی اجباری، پسرها را مجبور به ازدواج اجباری نمی کند!
تتقصیر مردم است که انقلاب کردند و باعث شدند مدارس مختلط جمع بشود!
تتقصیر رییس جمهور است که نمی آید مرا بگیرد برای پسرش!!؟!

تتقصیر عراق است که کلی از پسرهای آماده ازدواج ما را به کشتن داد!
تتقصیر هلند است که همجنس بازی را رواج داد تا مردها دیگر نیازی به زن گرفتن نداشته باشند!
تتقصیر انگلیس است، این که اصلا گفتن ندارد. همه می دانند که همیشه و همه جا کار، کار انگلیس است!
تتقصیر سازمان ملل است که روی سردرش نوشته شده"بنی آدم اعضای یکدیگرند" اما مشخص نکرده که مثلا من جیگر کی هستم؟!

تتقصیر کره زمین است که جوری نچرخید که من و نیمه گمشده ام به هم برسیم!
تقتقصیر قمر است که روز به دنیا آمدن من در عقرب بوده  




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فقیر

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:شنبه 21 فروردین 1389-11:40 ق.ظ

روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی می‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده‌ای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند. در نیمه‌های راه پدر از فرزند پرسید:
خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خیلی خوب بود پدر.
- پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می‌کنند؟
- بله پدر، دیدم...
- بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟
- من دیدم که:
ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند.. ما استخری داریم که تا نیمه‌های باغمان طول دارد و آنان برکه‌ای دارند که پایانی ندارد، ما فانوسهای باغمان را از خارج وارد کرده‌ایم، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند.
ایوان ما تا حیاط جلوی خانه‌مان ادامه دارد، اما ایوان آنان تا افق گسترده است......
ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می‌کنیم، اما آنها کشتزارهایی دارند که انتهای آنان دیده نمی‌شود.
ما پیشخدمتهایی داریم که به ما خدمت می‌کنند، اما آنها خود به دیگران خدمت می‌کنند. ما غذای مصرفی‌مان را خریداری می‌کنیم، اما آنها غذایشان را خود تولید می‌کنند.
ما در اطراف ملک خود دیوارهایی داریم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن می‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت.
پسر سپس افزود:
متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!!.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:شنبه 21 فروردین 1389-11:36 ق.ظ

خبر به دورترین نقطه جهان برسد، نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت، کسی که سهم تو باشد به دیگری برسد؟

چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر ،به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد،به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند دو تا پرنده شوند،خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری،که هق هق تو مبادا به گوششان برسد




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حكایت افتادن مرد درچاه

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:جمعه 20 فروردین 1389-09:57 ب.ظ


روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد…

یک روحانی او را دید و گفت: حتماً گناهی انجام داده‌ای.

یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت.

یک روزنامه‌نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد.

یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند.

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت.

یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد.

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماد? افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند.

یک تقویت‌کننده فکر او را نصیحت کرد که: خواستن توانستن است.

یک فرد خوشبین به او گفت: ممکن بود یکی از پاهات بشكند.

سپس فرد بی‌سوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد…!!





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

طلاق

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:جمعه 20 فروردین 1389-09:48 ب.ظ

رو کرد به من و گفت: تو طلاق رو دوست داری؟

خیلی ناراحت شدم گفتم این حرفا رو کی یادت داده...؟!



.



.



.



وقتی فهمیدم منظورش چیه کلی خندیدم. آخه همش چهارسالشه. به کلاغ میگه طلاغ!!!!!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دروغهای مادرانه

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:جمعه 20 فروردین 1389-04:44 ب.ظ


"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.

شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:

"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.

مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:

"پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :7
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  


Admin Logo
themebox Logo
کوچک کننده بینی کره ای اصل عطر زنانه لالیک Lalique le Parfum کرم کانگورو جادوی زیبائی موبر دائمی پاریس بیوتی