تبلیغات
هر چی بخوای هست

عامل بدشانسی

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:پنجشنبه 29 دی 1390-09:21 ق.ظ

شوهر مریم چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود. بیشتر وقت‌ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مى‌کرد و کمى هوشیار مى‌شد. امّا در تمام این مدّت، مریم هر روز در کنار بسترش بود. یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از مریم خواست که نزدیک‌تر بیاید. مریم صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود.
>
شوهر مریم که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک  در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت: «تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانه‌مان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى. الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو همیشه در کنارم هستى. و مى‌دونى چى می‌خوام بگم؟
»
>
مریم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مى‌خواى بگى عزیزم؟
»
>
شوهر مریم گفت: «فکر مى‌کنم وجود تو براى من بدشانسى میاره




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تست انتصاب کارکنان

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:چهارشنبه 28 دی 1390-11:18 ب.ظ

برای اینکه تشخیص دهید کارمندان را بهتر است در کدام بخش به کار بگمارید:   
۵۰۰ عدد آجر در اتاقی بگذارید و کارمندان جدید را به آن اتاق هدایت نمایید.

آنها را ترک کنید و بعد از
۸
ساعت بازگردید.

سپس موقعیت ها را تجزیه و تحلیل کنید:
اگر دارند آجرها را می شمرند، آنها را در بخش حسابداری بگذارید.

اگر از نو (برای بار دوم) دارند آجرها را می شمرند، آنها را در بخش ممیزی بگذارید.

اگر همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند، آنها را در بخش مهندسی بگذارید.

اگر آجرها را به طرزی فوق العاده مرتب کرده اند، آنها را در بخش برنامه ریزی بگذارید.

اگر آجرها را به یکدیگر پرتاب می کنند، آنها را در بخش اداری بگذارید.

اگر در حال چرت زدن هستند، آنها را در بخش نگهبانی بگذارید.

اگر آجرها را تکه تکه کرده اند، آنها را در قسمت فناوری اطلاعات بگذارید.

اگر بیکار نشسته اند، آنها را در قسمت نیروی انسانی بگذارید..

اگر سعی می کنند آجرها ترکیب های مختلفی داشته باشند و مدام جستجوی بیشتری می کنند و هنوز یک آجر هم تکان نداده اند، آنها را در قسمت حقوق و دستمزد بگذارید.

اگر اتاق را ترک کرده اند، آنها را در قسمت بازاریابی بگذارید .

اگر به بیرون پنچره خیره شده اند، آنها را در قسمت برنامه ریزی استراتژیک بگذارید.

اگر بدون هیچ نشانه ای از تکان خوردن آجرها با یکدیگر در حال حرف زدن هستند، به آنها تبریک بگویید و آنها را در قسمت مدیریت قرار دهید




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شعر طنز

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:شنبه 9 مهر 1390-09:30 ب.ظ

مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند

بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !

دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند

خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند

دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !!

بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند !

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت

بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال

جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند

کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند !

از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ازدواج شاهزاده

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:چهارشنبه 26 مرداد 1390-04:48 ب.ظ

حدود دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت

با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.

دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم،کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد،ملکه آینده چین می شود.دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید .

روز ملاقات فرا رسید ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسید.

شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.

شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : “گل صداقت

همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عشق موفقیت ثروت

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:چهارشنبه 1 تیر 1390-12:28 ب.ظ

خانمی ۳ پیر مرد جلوی درب خانه اش دید. - شما را نمی شناسم ولی اگر گرسنه هستید بفرمایید داخل. - اگر همسرتان خانه نیستند، می ایستیم تا ایشان بیایند. همسرش بعد از شنیدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن. بعد از دعوت یکی از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمی شویم. خانم پرسید چرا؟ یکی از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن یکی موفقیت و دیگری عشق است. حال با همسرتان تصمیم بگیرید کداممان وارد خانه شود. بعد از شنیدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شاید خانمان کمی بارونق شود. همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقیت نه؟ عروسشان که به صحبت این دو گوش می داد گفت چرا عشق نه
خانه مان مملو از عشق و محبت خواهد شد. شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بیاید. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد. ۲ نفر دیگر نیز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت کردم! یکی از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و یا موفقیت را دعوت می کردید، ۲ نفر دیگرمان اینجا می ماند. ولی هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال می کنیم.هر جا عشق باشد.موفقیت و ثروت هم هست! حتما اولین برداشت شما از این داستان اهمیت عشق هست اما من میخوام برداشت دیگه ای از این داستان بکنم و اون این هست که : «برای به دست آوردن هر چیز باید از چیزی گذشت و از دست داد»




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نامه ای به خدا

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:چهارشنبه 1 تیر 1390-12:22 ب.ظ

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بودنامه ای به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود : خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن... کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا ! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود: خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

صعود یا سقوط

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:چهارشنبه 1 تیر 1390-12:21 ب.ظ

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد … نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شک

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:دوشنبه 8 فروردین 1390-10:56 ب.ظ

دو اتشنشان وارد جنگلی می شوند تا اتش کوچکی را خاموش کنند . اخر کار وقتی از جنگل بیرون می ایندومیروند کنار رودخانه ، صورت یکی شان کثیف و خاکستر است و صورت ان یکی به شکل معصومانه ای تمیز .
سوال : کدامشان صورتش را می شوید ؟
اشتباه کردید ، ان که صورتش کثیف است به ان یکی نگاه می کند و فکر میکند صورت خودش هم همان طور است .
اما ان که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به خودش  می گوید : حتما من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم .

از کتاب زهیر پائولو کوئیلو


حالا فکر کنیم چندین بار اتفاق افتاده که دیگران از رفتار بد ما و یا ما از رفتار بد دیگران به شستشو و پالایش روح خودمان پرداخته باشیم

وقتی فرد مقابل ما مهربان و خوب و دوست داشتنی است یه کمی باید به خودمون شک کنیم

--




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تبریک

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:دوشنبه 1 فروردین 1390-08:33 ب.ظ

عیدتون مبارک


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تقدیم به ...

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:دوشنبه 19 مهر 1389-11:32 ق.ظ

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور،

به همان سبز صمیمی، به همان باغ بلور

به همان سایه، همان وهم، همان تصویری

که سراغش ز غزلهای خودم میگیری؛

به تبسم، به تکلف، به دل آرایی تو

به خموشی، به تماشا، به شکیبایی تو

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

 اول اسم کسی ورد زبانم شده است،

در من انگار کسی در پی انکار من است،

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است،

یک نفر ساده، چنان ساده که از سادگیش

می شود یک شبه پی برد به دلداد گی اش

یک نفر سبز، چنان سبز، که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

 اول اسم کسی ورد زبانم شده است ...

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست؛

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست؛

پس چرا رنگ تو با آینه این قدر یکی است؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود،

 آن الفبا که همه ورد زبانم  شده بود ...

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است،

و تماشاگه این خیل تماشا شده است؛

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی ...

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تلخند

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:یکشنبه 18 مهر 1389-07:34 ب.ظ

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....

 

یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....

  آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟

  پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟

پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!

قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....

اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟

پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟

جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟

پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُخُوره .....

جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام می‌خام اّبگوشت بار بیذارم!

جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....

پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟

جوون گفت: چرا

پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوریم نِنه .....

بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چشم انداز سبز

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:پنجشنبه 15 مهر 1389-12:48 ب.ظ

میگویند در كشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق كرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یك راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میكند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد كه مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نكند .وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشكه های رنگ سبز تمام  خانه را با سبز رنگ آمیزی كند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میكند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و تركیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسكین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشكر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز كه با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود كه باید لباسش را عوض كرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن كند. او نیز چنین كرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسكین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشكر كرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود كه تاكنون داشته." مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعكس این ارزانترین نسخه ای بوده كه تاكنون تجویز كرده ام. برای مداوای چشم دردتان،  تنها كافی بود عینكی با شیشه سبز خریداری كنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این كار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلكه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به كام خود درآوری. تغییر دنیا كار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد.

آسان بیندیش راحت زندگی كن




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

علم بهتر است یا ثروت؟؟

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:سه شنبه 6 مهر 1389-05:26 ب.ظ

معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاء‌اش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند. پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..! پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دست‌های قرمز و باد کرده‌اش را به هم می‌مالید، زیر لب می‌گفت: آری! ثروت بهتر است چون می‌توانستم دفتری بخرم و بنویسم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شانس

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:یکشنبه 28 شهریور 1389-10:40 ق.ظ

در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت . روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند : عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد !روستا زاده پیر در جواب گفت : از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟ و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است ! هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت . این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت .پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست .همسایه ها بار دیگر آمدند :عجب شانس بدی .کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد .همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند :(( عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ....؟ )) نتیجه : همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود          می پنداشته صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است .....عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبو شیئا وهو شرلکم والله یعلم وانتم لا تعلمونچه بسا چیزی را شما  دوست ندارید و در حقیقت خیرشما در ان بوده وچه بسا چیزی را دوست داریدو در واقع برای شما شر است خداوند داناست و شما نادانید




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آنچه زنان باید بدانند

نویسنده :سارا شاد
تاریخ:پنجشنبه 21 مرداد 1389-02:14 ب.ظ

1)قانون عرق:
مرد باید بوی عرق بدهد. هیچگاه فراموش نکنید مردی که مرد باشد اجازه نمی‌دهد که بوی عرق تنش را آلوده به بوی عطروادکلن نمایند.همان‌طورکه می‌دانید از قدیم در مورد کد یمین و عرق جبین سخن بسیار گفته‌اند. البته عرق هم انواع و اقسام دارد که فعلا در این مقال نمی‌گنجد. لذا هرگز به مردی نگویید که بوی عرق می‌دهد چون ممکن است سرخورده شد، عطای کارکردن را به لقایش ببخشد و گوشه‌ی عزلت اختیار کند.

2) قانون گلوله:
هرگز مانع انگشت در دماغ کردن پسران نشوید‌. این کار یکی از تفریحات سالم جنس مذکر است که در نهایت درصورت خشک بودن پس از گلوله کردن به‌ پرتاب آن منجرشده و در صورت تر بودن به زیر موکت یا فرش چسبانده می‌شود.توجه داشته باشید که پس از این‌کار آن‌ها با روحیه و شاداب به نزد شما بازمی‌گردند.و دست در دست شما می‌گذارند.چنانچه آن‌ها را از این تفریحات سالم منع کنید امکان دارد که توسط دوستان ناباب به دام اعتیاد گرفتار شوند.

3) قانون گلزار:
بانوان گرامی توجه داشته باشند که هرگز به محبوب خود در مورد خوشتیپی و زیبارویی محمدرضا گلزار چیزی نگویند. اصولا تمام مردهای ایرانی به این موجود کریه‌المنظر آلرژی دارند. این آقای ایرج قادری هم با کشف گلزار بی‌ریخت، خودش را خسر الدنیا والاخره کرد.

4) قانون نفی سنباده:
هیچ‌وقت به پسری که قصد بوسیدن شما را دارد نگویید که اول ریش و سیبیلش را بزند و به اصطلاح شش تیغه کند زیرابا این کار شما درخلقت خدا دخالت خواهید کرد. شما با بوسیدن یک مرد ریشو لذت بوسیدن یک مرد واقعی را تجربه می‌کنید. سوسول بازی را کنار گذاشته و از به کار بردن اصطلاحاتی چون‌: مثل جوجه‌تیغی شدی یا مثل سنباده شدی اکیدا خودداری کنید چون عواقب جبران ناپذیری برای شما در پی خواهد داشت.

5)قانون غیرت:
قانون غیرت یکی از قوانین پایه برای آقایان قلمداد می‌شود. البته این قانون به اشتباه توسط بانوان قانون حسادت نام گرفته است. جماعت نسوان باید توجه داشته باشند که آقایان حتی در مورد صحبت شما با محارمتان هم غیرتی خواهند شد، پسر عمو و پسر خاله و همسایه که جای خود دارند.

6) قانون عدم قطعیت B.M.I :
در مورد آقایان هیچ قطعیتی در مورد B.M.I وجود ندارد. اصولا مرد باید اندکی شکم داشته باشد. این موضوع از قدیم در میان کلیه‌ی جوامع وجود داشته و پسندیده بوده است و حتی دراین مورد آورده‌اند که : مرد یا باید شکم داشته باشد یا سیبیل‌. لذا تاکید می‌کنم که از نظرجنس مذکر هرگونه اشاره و صحبت در مورد بزرگی شکم درحقیقت زیر سوال بردن مردانگی تلقی خواهد شد. بانوان محترم باید توجه داشته باشند که اصولا عده کثیری از آقایان استخوان‌بندی شکمشان درشت است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :7
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  


Admin Logo
themebox Logo
کوچک کننده بینی کره ای اصل عطر زنانه لالیک Lalique le Parfum کرم کانگورو جادوی زیبائی موبر دائمی پاریس بیوتی